چی میشه همه چی انقدر دلبر پیش بره ؟! (حواشی این روزها برای عروسی :) - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:44
خب دوستان جان :)همتون میدونید که به علت فوت بابای آذر که یکی از دوستای صمیمی و نزدیکمه و همچین خیاط هنرمندو باسلیقه ام ؛جشن موکول شد به بعد از چهلم پدر عزیزش که خودش کلی تهدید و اینا که خیلی بیجا کردید تاریخ عروسیو عوض کردید و این حرفا ؛جنتلمن جانمم به اذر گفت :حالا تغییر کرده و اصرار و تهدید فایده
چند سال فاصله است بین رخت سفید عروسی و کفن سفیدمرگ ؟! خیلی کمه !!! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 15:29
صدای هق هق گریه اش از پشت تلفن بند دلم را پاره کرد ،دستپاچه گفتم : -چی شده ؟ آذر(خیاطم): بدبخت شدم بهین -یعنی چی ؛ درست حرف بزن دختر +شرمنده توام شدم (با گریه ) یهو زدم اون فاز و گفتم : -ساکت شو ، به جهنم چار تا تور بوده دیگه میرم میخرم +نه ...نه اون نه -آستری دوباره میگیرم ...خاک واسه استری اشک
تو همان دوم شخص مفردی هستی که با شنیدن صدایت ؛از نو ساخته میشوم!!! - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 21:53
دستانم را محکم بگیر ,در چشمانم زل بزن و برایم از عشق بگو ؛ انقدرکه دلم میخواهد تمام حسرت 9 سال گذشته را یک جا از کلماتت ببلعم ... و اما اخبار اخیر : +بهین کهیر زده برگشت به همان بهین قبلی اما هنوز کم و بیش لکه روی دست هایش دیده میشود :/ ++دیروز تازه پارچه و مدلمو بردم برا خیاطم ؛ یعنی اگه روش ب
به سراغ من اگر می آیید؛ پشت هیچستانم !!!! (یک عدد بهین رو به موت !!) - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 9:56
خدا لعنتت نکنه که تو حلیمت دارچین ریخته بودی ... یک عدد بهین هستم با کهیر هایی اندازه توپ پینگ پنگ در جای جای پوست بیچاره اش :!!!! حالا چرا اینطور شدیم و ازین صوبتا :/ فری جان که خاطرتان هست (همان دوستی که قرار بود براش کادو بگیریم ) منو جنتلمن و پانی و ماهان و الهه و محسن رو دعوت کرد افطاری خونش :
فرزندم پاشو درستو بخون ؛ این فیلما عاقبت نداره !!!! - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 10:12
از آنجایی که جنتلمن جانمان اهل درس خواندن و بقول معروف خر زنی (!) میباشد ؛ مخ اینجانب را نابود کرده است از پندهای عاقبت بخیری با درس خواندن و اله و بله ...میگه بیستم امتحانات شروع میشه و تو هنوز جمع بندی درساتو آماده نکردی :/ بنده هم در یک حرکت مخصوص ؛ از همان سیاست ها (!) یک سریال 31 قسمتی ترکی دان
مگه راحت طلب هامیدونن درد چیه ؟! آره مشکل اینکه میدونن... - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 10:12
ازآن دسته آدم هایی که از روی عکسها ، پروفایل ها و نوشته های یک فرد قضاوتش میکنند بیزارم ؛چون آنها نمیدانند آدم ها از غم هایشان عکس نمی گیرند ؛وقتی خواهر جوانشان در اوج زندگی از بین رفت از سنگ قبرش عکس نمی گیرند و درد هایشان را می ریزند توی قلب داغان و خسته شان و دم نمیزنند که مبادا دل پدرشان خش برد
اندر مصائب حاشیه انتخابات !!!! - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 23:06
از ساعت 8 روز جمعه 29 اردیبهشت 1396 استارت رای گیری زده شد و استقبال مردم بسی غیر قابل انتظار بود ...و این ماجرا تا ساعت 23و 45 دقیقه همان روز ادامه داشت :/ از ساعت 24 استارت شمردن رای ها شروع شد و این جانبان مورد علایق مردم بودن :/ 1.نیکل کیدمن (5 رای ) 2.پتروس فداکار (3 رای ) 3.خداداد عزیزی (5 رای
کی فکرشو میکرد من تب کنم و پرستارم تو باشی جان من :) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 23:06
شاید اون موقع که چیزی قطعی نشده بود نمیخواستم تو وبم بنویسم اما حالا دلیلی نداره که نگم : روز تولدت با حال بد و خراب زدم بیرون و سالهایی که کنار هم بودیمو به یاد آوردم و رفتم همون کافه همیشگی و طبق عادتمون دابل اسپرسو سفارش دادم ، سعید (گارسون اونجا ) هم هنوز بود ، چشای سرخمو که دید گفت :یک ساعت
چه شیرین است سحری که با تو نیت پیشواز بگیرد ^_^ - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 23:06
ده باری اس ام اس شو خوندم و بازم هنگ بودم :«ساعت 2 و 45 دقیقه به وقت بامداد آماده باش بیا دمه در »براش نوشتم :«باشه به بابا بگم بعد » به بابام گفتم و گفت :این پسر دیوانس ...چه وقت بیرون رفتنه ... مامان گفت :شاید میخواد سرکارت بذاره آرمان :نه بابا میخواد رمانتیک بازی در بیاره به منم گفت بهتون بگم ب
رجال سیاسی خانه مان (برادران جان به غیر از آرمان ) لطفا شات آپ شید !!!! - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 18:28
آقا منه بی نوا دیدم همه دارن راجب انتخابات حرف میزنن منم گفتم بیام یه لنگه کفش بندازم و برم :) این روزها که بحث ها داغه و همه نمایندگان دارن همو نابود میکنن ؛ ما هم همچین میز گردی در خانه مان تشکیل داده و تمامی اعضای خانواده اعم از رجال سیاسی خانواده
ناگهان چشم هایت در نظرم آید و خاکستر وجودم دوباره شعله کشد ... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
باز سرت را بالا بگیری و لبخندی سرخ تحویلم دهی و من باز در خلسه لبخندهایت به دام بیفتم ... خویش نویس :) +خواستم اولین پستم, یک پست پدر مادر دار از آب در بیاید که چشمم آب نمیخوره :/ ++به هر حال من هم به جمع بلاگی ها آمدم به دعوت یکی از دوستانِ
بارون می باره...شب خیسه ... دلم واست تنگ میشه ...!!! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
داشتم به رفتنش فکر میکردم هیچ کس فکر نمیکرد دختری همچون او خوش رو و زیبا با ناز های دخترانه مخصوص خودش آن جور بی رحمانه خودش را از دنیا حذف کند و آن قدر از درون شکسته و داغان باشد که صبرش لبریز شود و دکمه پایان را بفشارد و جسم نحیف و لاغرش در پیراه
آخه بگو داداش از یکی دزدی کن که حداقل یه هزاری ته کیفش پیدا کنی !!! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
با لبه کفشم به زمین ضربه میزدم و منتظرش بودم ،خسته و بی حوصله نگاهی به ساعتم انداختم 10 دقیقه ای تا ساعت مقرر مانده بود،نگاهی به منظره مقابلم کردم و بعد هم دوربین امین رو از روی صندلی عقب برداشتم و رفتم تا چند تا عکس بگیرم ، مشغول فوکوس روی پشت زمینه
دیگر برای آمدن دیر است جانِ من ... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
بعد از سال ها دیدمت ...خوشحال بودم که احساسی که در برابر تو در وجودم شعله ور میشد خاکستر شده و حالا حتی با آن لبخند سرخ معروفت هم خاکستر دلم شعله نمی کشد ...خواستم برگردم که صدایم زدی ...باز هم هیچ حسی در وجودم غلیان نکرد ...جلو آمدی و واضح تر دیدم
و تو همچنان زیباترین تعبیرِ واژه دوستی هستی جانِ دل . __ .^_^ - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
هیچ وقت اون روزی رو که پا گذاشتی تو محله امون یادم نمیره ، هردومون کلاس اول بودیم و تو بخاطر کار بابات مجبور شده بودی اخرای سال مدرسه اتو ول کنی و بیای یه شهر جدید با همکلاسی های جدید ، وقتی تو محله دیدمت مهرت به دلم نشست و اومدم جلو و باهات اشنا ش
به راهنمایی تون شدید نیاز دارم (پست موقت )!!!!!!!!!! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
عاقا خیلی شیکو مجلسی ، سه شنبه بعدی یعنی 19 ام تولد یکی از دوستای خوب و صمیمیه...الان واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه برا کادو لطفا راهنماییم کنید :))))))))))) +میخوام یه چیز قشنگ و خوب باشه چون واسه تولدم یه کادو خوب گرفت :)
از همین تریبون اعلام میکنم « فخری » نبودم که الان هستم !!!! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
میخوام پستمو موردی بنویسم(تیتر مربوط به شماره 4) : 1.حادثه فرو ریختن و منفجر شدن معدن رو به همه خانواده های داغ دار معدنچی ها تسلیت میگم واقعا خیلی سخته ما نمیتونیم هیچ وقت اون ها رو درک کنیم که دارن چه عذابی رو متحمل میشن . 2.هنوز در پی گشتن هدیه ب
یکی نیست بگه خان عمو آخه درست روز 19 ام وقت سکته کردن بود عایا ؟!!!!! - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 18:22
تقریبا همتون (دنبال کننده گان جان ) می دونید 19 ام تولد فری بود و کل هفته رو منو پانی برای خرید هدیه گشتیم و آخر خوده فری گفت اگه چیزی میخواید بگیرید برام مانتو بگیرید ماهم گفتیم قربون دستت که کار ما رو راحت کردی :) (البته با تشکر از تمامی ایده های ش